روزنوشت (از روزهای گذشته، هفته قبل از یکشنبه عروسی) - نوشته شده در ۲۲ مهرماه ۹۰

پریشب، حدودای ساعت ۷ بعد از ظهر امیر رسید خونه. وقتی زنگ آیفون رو می زنه من باید علاوه بر دکمه باز شدن در که یک در شیشه ایه کشوییه، دکمه مربوط به آسانسور رو هم بزنم تا بتونه بیاد بالا ...

تا رسیدن به طبقه سوم زمانی طول نمی کشه و من در رو باز می کنم. سرما خوردم و همه روز رو تو خونه گذروندم. خیالم از بابت خریدهای روز یکشنبه (لباس و کفش) راحته و حالا موندم خونه تا حالم خوب شه. قول هم دادم که شکلات و چیزکیک و اینجور چیزهای تحریک کننده نخورم ... ناهارم یه غذای ساده مثل مرغ و پلو بود که باقی مانده اش هنوز روی گازه. همه چیزش رو صبح امیر آماده کرده بود و من فقط به کمک شعله گاز پختمش!

امیر که میاد تو، بو می کشه و می گه به به، بوی خونه میاد ... بوی غذای خونگی ... بغلش می کنم.

هوا تاریک شده، تصمیم می گیریم بریم بیرون تا من یه کم بیشتر این اطراف رو ببینم ... تا من لباس بپوشم امیر کوله پشتی حاوی چای و کیک و یه پتو - برای اینکه اگر یه وقت خیلی سرد بود - رو آماده کرده و از خونه خارج می شیم. خوشحالم که به همه چیز فکر می کنه.

سوار ماشین می شیم و به فاصله ۱۰ دقیقه به جایی می رسیم که پارکی هست در کنار یک Bay قرار گرفته (Bay به معنای خور یعنی پیشروی آب در خشکی). نقشه سیدنی رو که نگاه کنی می بینی آب اقیانوس در هزار جا مثل رگ های بدن تو دل خشکی پیش اومدن و هی شاخه شاخه شدن. اینطوری در خیلی از جاها مثل همین جایی که ما بودیم بندرگاه های کوچکی درست شده که در گذشته مصارف دیگه ای داشتن اما الان برای پارک کردن قایق های شخصی اجاره شون می دن و منظره های قشنگی دارن. همه آب ها در نهایت به اقیانوس وصل می شن. خونه های زیبایی کنار این Bayها ساخته شده که منظره قشنگ آب و خلیج و پل های بزرگی مثل انزک و هاربر بریج رو دارن.

اینجایی که ما رفتیم پارک بزرگی بود در کنار Bayای که اسمش رو دقیق نمی دونم. یه کم کنار آب پیاده روی کردیم  و از این ور و اون ور حرف زدیم. با موبایل عکس های کم کیفیت گرفتیم و از بوته گیاه های قشنگی که اونجا بودن ذوق کردیم. ساعت حدود ۱۰ شب بود و چون وسط هفته بود آدم های کمی اونجا بودن. بعضی ها می دویدن و بعضی دیگه سگ هاشون رو گردش می دادن. اونجا سطل آشغال هایی بود که کنارش به اندازه کافی نایلکس وجود داشت تا مدفوع سگ رو جمع کنن و داخل سطل بندازن. یکی از بیشترین چیزهایی که دولت اینجا بهش اهمیت می ده محیط زیسته. برای همین نه از آب و نه به خاطر سگ ها هیچ بوی بدی استشمام نمی شد.

از اینجا به بعدش و تصویر دو نفره ما، دقیقا همون تصویریه که خیلی هامون بلدیم ... یه زمین چمن وسیع که پستی بلندی ملایمی داره و تک درختی بزرگ که چتر برگ هاش رو تا چندین متر در بالای سر ما باز کرده و یه نیمکت چوبی، کنار آب و دو نفر که روی نیمکت نشستن و به آب نگاه می کنن. اون که بزرگتره دستش رو حامی شونه کوچک تره کرده و کوچک تره سرش رو به بازوی بزرگتره تکیه داده. فنجان چایی که از روش بخار بلند می شه و سکوت .. و آرامشی که به واسطه حضورش از اینکه گاهی لبی به گونه دیگری بچسبانی نگران نیستی. در ایرانمان اگر همه چیز داشتیم، همین یک قلم عجیب کم بود، نه؟ همین چیزهای کوچک و ساده، مثل چایی خوردن دو نفره در جایی در نزدیکی خانه ات ...

گاهی فکر می کنم خیلی از این تصویرها رویایی ست که در گذشته تصور کرده ام. دوست دارم اینجا برای شما بنویسمشان تا بهانه ای شود برای خودم و شما تا باز هم تصور کنیم. می دونین، رویاها محقق شدنی ست. تنها رازش (که سخت بهش رسیدم اما ازش مطمئنم و برای شما می گم) اینه که بی حسرت تصور کنیم یعنی خوشحال باشیم از داشتن رویا و با خوشحالی این کار رو بکنیم و در تصورش لذتی رو تجربه کنیم که انگار اتفاق واقعی اونطور که دلمون می خواد افتاده ... حتی قطره ای حسرت اگر باشه، تحقق رویا ازتون دور می شه. کم کم و به تجربه خواهید فهمید که گاهی تصور رویا از خود رویا و لحظه رسیدن بهش، پر لذت تر و هیجان انگیزتره ....

رویاهاتون مستدام ، از جنس آرامش یک فنجان داغ چایی در آغوش کسی که دوستش می دارید ...