شصت و پنجم - تهران، دلتنگ
عزیزم سلام
الان که دارم برات می نویسم در جلسه تیممون (باید بگم تیم سابقم) در میتینگ روم طبقه پایین شرکت ( بخش دیگه ای از شرکت) هستم. بچه ها یعنی پورو و دو دختر جدیدی که به ما اضافه شدن، در حال پرزنت کردن برنامه های Q1 هستن. زمانی که من دیگه اینجا نخواهم بود.
کلمه هایی که الان در حال رد و بدل شدنه یه چیزایی شبیه اینه:
Market penetration Strategy, to recruit new people to our brand… Market & Product development
و خب می تونی حدس بزنی که برنامه های ما همه در مورد دسر و خوردنی های خوشمزه س ! و همه اینها کلی من رو به هیجان میاره ...
البته نه بیشتر از آینده ای که با تو تصور می کنم و نه خوشمزه تر از بستنی هایی که با هم خواهیم خورد !
امروز دوباره بارون اومد. دقیق تر بخوام بگم امروز با صدای بارون بیدار شدم. ساعت شش صبح بود و صدای قدم های تند بارون روی زمین و برگ های نارنجی درخت ها من رو از تخت خواب بیرون کشید. هوای پاییز، در این وقت سال من رو سخت هوایی می کنه. یه حس عجیب که از روزهای نوجوونی دبیرستان و حتی شاید قبل تر با من هست. حسی که مدام و با هر نفس، مژده اتفاق هیجان انگیزی رو می ده. اتفاقی مثل عاشق شدن، مثل کشف جاهای جدید، خیابان های براق خیس از باران، پرسه های دوستانه، نون بربری داغ خوردن با پنیر خامه ای در کوچه پس کوچه های خیس فشم با دوست، موزیک های بارانی،خزیدن توی کافه ای دوست داشتنی پر از بوهای گرم و رنگی ...
حتی حالا که نزدیک سی سالگیم، همه این حس ها، یک جا، و با اولین قطره بارون پاییزی میاد سراغم و وجودم رو پر می کنند. حالا که مدت هاست مدرسه نمی رم و در روزهای پاییز، گرفتار نیمکت و بوی مقنعه و مانتو نیستم، حالا که مدت هاست به همه آرزوهای پاییزیم رسیده ام ...
عزیزم، منتظرت هستم ... تو پایان خوش منی برای همه این خیابون ها و کافه ها. می خوامت تا با هم تک تک خیابون هایی رو که رویاهای من رو پروروندن گز کنیم. ترجیحا زیر بارون یا برف تهران. وقتی همه کوه های عزیزم سپید پوشن. می دونی، تهران دلتنگ ما خواهد شد.
پی نوشت ۱ - این نوشته مربوط به چند روز قبل بود. وقتی هنوز تهران بارانی بود. نه تهرانی که در ۱۷ آبان ماه زیر برف عجیب این وقت سال مدفون شد و کلی درخت شکسته در شمرون و ارتفاعات شهر شد نتیجه برف سنگین روی برگ های هنوز نریخته ...

متولد بهار 1361 هستم، در نیمه اول ماه فروردین، در نوروز ... آنقدر حس قرابتم با بهار نزدیک است که مدت ها به مامانم گله می کردم چطور ممکن است اسم دختری را که در این وقت سال، در نوروز به دنیا می آید بهار نگذاشت؟ می گوید نمی دانم اما می دانم که اسم الانت هم قشنگ ترین است. اسمی که من را به ماه مانند می کند.