چند وقت پيش بود كه يك حس قوى، دوباره من رو به اينجا كشوند. بعد از مدت ها كه حتى لحظه اى به اينجا و نوشته هاش فكر نكرده بودم برگشتم و چند پُست آخر رو خوندم. حالم بد شد. تعجب كردم از اين همه تلاش براى نوشتن از اون روزهاى گند و بد مزه محل كار اول.  مذبوحانه مى خواستم لحظه ها رو با خاطراتم بازسازى/شبيه سازى كنم. اتفاق سر كار رفتن به خودى خود اتفاق خوبى بود اما همه چيز و حال من اينقدر بد بود كه وقتى قراردادم بعد از هفت ماه تموم شد اصلا ناراحت نشدم.

حالا هم اگر نوشته هاى اينجا نبود و احساس فشار براى نقب و پُل زدن، اين جمله ها نوشته نمى شد.

همه چيز عوض شده. بى نهايت عوض شده. تكنولوژى، دنياى مجازى، آدم هاى دنياى مجازى، من، زندگيم. اين چند سال كه اين وسط گذشته بهترين سال هاى زندگى بعد از مهاجرت بود. كار، مسافرت هاى بزرگ، جا افتادن، احساس خونه كردن، خارجى شدن! و متاسفانه هيچ كدوم ثبت نشدن.

اينقدر از اينجا دور بودم، انگار هيچ وقت وجود نداشته. اما بالاخره وسوسه نوشتن رسيد. كلى فكر كردم. نوشتن يك وسوسه هميشگى است و براى كسى كه طعم خوانده شدن رو تجربه كرده باشه، نوشتن در دفترچه روزمره در سكوت و تنهايى كار عبثى به نظر مى رسه. از طرفى وبلاگستان شبيه شهر متروكه اى شده كه از زرق و برق اشتراك عكس و فيلم و امكان ثبت لحظه اى تجربه ها خالى مونده. از طرفى پُر واضحه كه هنوز با وجود تلاش شبكه هاى اجتماعى به تشويق آدم ها براى حضور پرررنگ و واقعى، هنوز با شخصيت واقعى در دنياى مجازى نوشتن، خطر و حس نا امنى با خودش داره. انتخاب يك platform براى نوشتن دوباره سخت هست. اينستاگرام و تلگرام گرينه هاى قويترى هستن. مزيت اينستگرام امكان كامنت گذاشتن هست اما تلگرام احساس طبيعى ترى به من مى ده. من تلگرام رو انتخاب كردم. دارم به صورت آزمايشى مى نويسم. اگر موندنى شد، خبرش رو همين جا مى دم. اگر كه هنوز كسى هست كه اين صدا رو بشنوه ...