صد و بيست و پنجم
دوشنبه هفته پيش.
اين همه فشار كارى بالاخره به جايى رسيد كه نبايد. دقيقا در لحظه اى كه يكى از دوستان امير با خانومش، از ملبورن براى شام خونه ما منتظر من بودن، من تنها با آليس در شركت بوديم و من با همه حس استيصالى كه در خودم سراغ داشتم، زده بودم زير گريه و براى اليس توضيح مى دادم كه من برخلاف تصور تو، همه مسئوليت اين اسلايدهايى كه بايد براى پرزنتيشن فردا آماده مى شده رو مى پذيرم و سعىيم رو مى كنم كه پرو اكتيو تر باشم! آليس دلش سوخته بود و مى گفت من الان مى رم ولى چون دير شده بايد به حساب شركت تاكسى بگيرى و به خونه برى. ساعت ١٠ شب از شركت اومدم بيرون در حالى كه مهمون ها شامى كه امير درست كرده بود رو نوش جان كرده بودن و منتظر من بودن كه به سختى روى پام مى ايستادم. با اين حال خوشحال بودم كه لباس خوب و كفش بلند پامه و حداقل منظره ورودم به خونه، اونقدرها بينوايانه نيست.
تا فردا صبح ساعت ٥:١٨ دقيقه كه بدون زنگ آلارم گوشى، چشمام رو باز كردم، يادم نيمد كه بخشى از اطلاعاتى كه آليس به دنبالش بود رو قبلا كار كرده بودم و در واقع از شدت استرس و خستگى مغزم از كار افتاده بود. از آليس عصبانى بودم اما براى جبران، انرژى پايان ناپذيرى داشتم. فقط مى خواستم كار درست انجام شه و براى اولين بار حس كردم ديگه از اينكه كارم رو از دست بدم نمى ترسم. از آليس حساب مى برم، با اينكه دوستش دارم، اما استرس و حجم احساسات ناگهانيش با يك سيم مستقيم به وجود من وصله و گاهى نمى گذاره در بهترين حالتم باشم.
بعد از مگ، من بين دو تا مدير و حجم زياد اطلاعاتى كه در لحظه در حال تغييرن قرار گرفتم و اين باعث مى شه گاهى احمق جلوه كنم و مسئول همه اتفاق هاى بد باشم.
خنده دارترين مكالمه من و آليس وقتى بود كه گفت فكر كنم ما يه مشكل زبانى با هم داريم چون من احساس مى كنم تو مى گى مسئوليت اينها رو نمى پذيرى! فعلا ياد گرفتم هيچ وقت در جوابش جمله ام رو با نه و افعال منفى شروع نكنم.
امروز هم دوشنبه اس و ساعت ٨:٣٠ از شركت بيرون اومدم. اين هفته آخرين هفته آليس قبل از سفر پنج هفته ايش به آمريكا براى ترينينگ و بعد هانى مون در فرانسه هست و من به شدت خوشحالم!
اين همه فشار كارى بالاخره به جايى رسيد كه نبايد. دقيقا در لحظه اى كه يكى از دوستان امير با خانومش، از ملبورن براى شام خونه ما منتظر من بودن، من تنها با آليس در شركت بوديم و من با همه حس استيصالى كه در خودم سراغ داشتم، زده بودم زير گريه و براى اليس توضيح مى دادم كه من برخلاف تصور تو، همه مسئوليت اين اسلايدهايى كه بايد براى پرزنتيشن فردا آماده مى شده رو مى پذيرم و سعىيم رو مى كنم كه پرو اكتيو تر باشم! آليس دلش سوخته بود و مى گفت من الان مى رم ولى چون دير شده بايد به حساب شركت تاكسى بگيرى و به خونه برى. ساعت ١٠ شب از شركت اومدم بيرون در حالى كه مهمون ها شامى كه امير درست كرده بود رو نوش جان كرده بودن و منتظر من بودن كه به سختى روى پام مى ايستادم. با اين حال خوشحال بودم كه لباس خوب و كفش بلند پامه و حداقل منظره ورودم به خونه، اونقدرها بينوايانه نيست.
تا فردا صبح ساعت ٥:١٨ دقيقه كه بدون زنگ آلارم گوشى، چشمام رو باز كردم، يادم نيمد كه بخشى از اطلاعاتى كه آليس به دنبالش بود رو قبلا كار كرده بودم و در واقع از شدت استرس و خستگى مغزم از كار افتاده بود. از آليس عصبانى بودم اما براى جبران، انرژى پايان ناپذيرى داشتم. فقط مى خواستم كار درست انجام شه و براى اولين بار حس كردم ديگه از اينكه كارم رو از دست بدم نمى ترسم. از آليس حساب مى برم، با اينكه دوستش دارم، اما استرس و حجم احساسات ناگهانيش با يك سيم مستقيم به وجود من وصله و گاهى نمى گذاره در بهترين حالتم باشم.
بعد از مگ، من بين دو تا مدير و حجم زياد اطلاعاتى كه در لحظه در حال تغييرن قرار گرفتم و اين باعث مى شه گاهى احمق جلوه كنم و مسئول همه اتفاق هاى بد باشم.
خنده دارترين مكالمه من و آليس وقتى بود كه گفت فكر كنم ما يه مشكل زبانى با هم داريم چون من احساس مى كنم تو مى گى مسئوليت اينها رو نمى پذيرى! فعلا ياد گرفتم هيچ وقت در جوابش جمله ام رو با نه و افعال منفى شروع نكنم.
امروز هم دوشنبه اس و ساعت ٨:٣٠ از شركت بيرون اومدم. اين هفته آخرين هفته آليس قبل از سفر پنج هفته ايش به آمريكا براى ترينينگ و بعد هانى مون در فرانسه هست و من به شدت خوشحالم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 16:13 توسط ماه پیشانو جان
|
متولد بهار 1361 هستم، در نیمه اول ماه فروردین، در نوروز ... آنقدر حس قرابتم با بهار نزدیک است که مدت ها به مامانم گله می کردم چطور ممکن است اسم دختری را که در این وقت سال، در نوروز به دنیا می آید بهار نگذاشت؟ می گوید نمی دانم اما می دانم که اسم الانت هم قشنگ ترین است. اسمی که من را به ماه مانند می کند.