مامان اينجاست. با اينكه در طول هفته من تقريبا اينجا نيستم اما فكر بودنش حيات بخشه. از طرفى حال عجيبى دارم ... يه حال مزخرف. انگار كه يك آدم خسته از دلتنگى رو از پوسته كلفت و ضخيمى كه با درد و رنج دور خودش تنيده، خارج كنن و براى يه مدت كوتاه در معرض هواى تازه بگذارن. بى نوا مى دونه كه خيلى زود بايد به پوسته سابق برگرده و اين رنج رو تازه كنه. خلاصه زندگيم اينجور از تعادل خارج شده. ياد حرف خواهرم افتادم، روزى كه رسيدم ايران يه حرفى تو اين مايه ها زد كه الان مى فهمم. اون روز كه اون تعادل سخت بازيافته اش رو از دست داده بود من تو دلم مى گفتم چرا قدر لحظه رو نمى دونه؟؟! تا چند روز ديگه كه از انقباض دربيام و حضور مامانم رو با همه وجود درك كنم، خودم رو تحمل مى كنم.

امروز آخرين سه شنبه ساله. ما با همه وجود تلاش مى كنيم بوى عيد بشنويم. ما كه مى گم خودمون و دوستان. سبزه سبز مى كنيم (البته من نه، ولى يه سبزه هم سهم من شد از بهار) هماهنگ مى كنيم كى هفت سين بندازيم. براى امشب قرار آش رشته و آتش داريم ... از يكى دو ماه پيش هم براى مهمونى سال نو برنامه گذاشتيم.

تا اينكه مامانم اومدنى شدن و اين اتفاق همزمان شد با اومدن يه خاله به ملبورن. ما براى سال تحويل ملبورن خواهيم بود. سبزى پلو و ماهى شب عيد رو به خانوادگى ترين حالت ممكن در استراليا با حضور دو داماد ميل مى كنيم 😍 


ديروز ساعت از ١٢ ظهر گذشته بود كه مديرهاى مهربون كلى جو دادن كه امروز رو پاشو برو و با مامانت وقت بگذرون! كلى هيجان دادن و خوشحالى كردن كه اينجا نمون. هنوز به درك كامل از اينكه چه طور آدم هايى هستن نرسيدم، اما گاهى از اينطور مهربون بودنشون تعجب مى كنم، من خودم رو آدم مهربونى تصور مى كردم اما الان مطمئنم بايد تجديد نظر كنم! 


اينگونه شد كه ناهار رو سه تايى با هم تو شهر خورديم و بعد من و مامان براى اولين بار در يك بعد از ظهر مطبوع و روشن در شهر قدم زديم و تا لب آب رفتيم. فرصت پيدا كرديم با هم حرف بزنيم و من همه حس هاى چند روز اول رو فراموش كردم.

اين لحظه هاى دوتايى به ياد همه پياده روى هاى گذشته تو كوچه باغ هاى سابق تهرون ...

نزديك غروب رو پله هاى اپراهاوس نشستيم، حرف زديم و فكر كردم كاش آجيل داشتيم! 


امروز پنج شنبه-روز 

تو قطارم در راه فرودگاه. براى اين لحظه انتظار زيادى كشيدم. كمتر از ١٢ ساعت ديگه به پايان سال نمونده، من زاده بهار و فروردينم و بهار هيچ وقت تولدم رو ساده نمى گيره. از وجود مامانم ممنونم. از اينكه داريم مى ريم مهمونى، از اينكه خونه اى هست كه چهره هاى آشنا درش رو باز مى كنن و ازمون استقبال مى كنن ممنونم. از اينكه با لباس نو سبزى پلو ماهى مى خوريم سپاسگذارم، از اينكه سالميم، از اينكه همديگر رو داريم، از اينكه در يك مملكت آزاد نفس مى كشيم از همه اينها تا آخر زندگيم ممنونم. 


سال نو مبارك! 

بهترين آرزوها رو براتون دارم، بهتر از همه اينهايى كه من دارم و شما ندارين رو براتون مى خوام و همه اتفاقات خوبى كه در زندگى شما هست و من ندارم رو براى خودم آرزو مى كنم! زندگى هواى هممون رو داشته باش 😍