<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماه پیشانو جان </title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com</link>
<description>اینجا از خاطرات و رویاهایی می نویسم که محقق شده اند، باشد تا از یاد نبریم اصالت رویا را - سیدنی 2012</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 May 2016 05:01:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کانال جدید برای ثبت روزمره ها</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/189</link>
<description>ممنونم که صدای من رو شنیدین. شد تمام انگیزه ای که برای دوباره نوشتن گرفتم. از همون روز تا امروز هر روز لحظه هایی شد که به خودم اومدم و دیدم دارم تو ذهنم اینجا حرف می زنم و می نویسم. اما مدام و هر لحظه دارم از زمان جا می مونم. گاهی فکر می کنم مفهوم درک زمان از کجا میاد؟ آیا واقعا سرعت زمین به دور خورشید زیاد شده یا این خاصیت سن و دهه چهارم زندگی هست که با یک فرصت کوتاه چرخوندن سر می گذره؟ کانال تلگرامم رو ساختم.</description>
<pubDate>Thu, 12 May 2016 05:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بيست و ششم - بازگشت دوباره</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/188</link>
<description>چند وقت پيش بود كه يك حس قوى، دوباره من رو به اينجا كشوند. بعد از مدت ها كه حتى لحظه اى به اينجا و نوشته هاش فكر نكرده بودم برگشتم و چند پُست آخر رو خوندم. حالم بد شد. تعجب كردم از اين همه تلاش براى نوشتن از اون روزهاى گند و بد مزه محل كار اول. مذبوحانه مى خواستم لحظه ها رو با خاطراتم بازسازى/شبيه سازى كنم. اتفاق سر كار رفتن به خودى خود اتفاق خوبى بود اما همه چيز و حال من اينقدر بد بود كه وقتى قراردادم بعد از هفت ماه تموم شد اصلا ناراحت نشدم.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jan 2016 07:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بيست و پنجم</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/187</link>
<description>دوشنبه هفته پيش. اين همه فشار كارى بالاخره به جايى رسيد كه نبايد. دقيقا در لحظه اى كه يكى از دوستان امير با خانومش، از ملبورن براى شام خونه ما منتظر من بودن، من تنها با آليس در شركت بوديم و من با همه حس استيصالى كه در خودم سراغ داشتم، زده بودم زير گريه و براى اليس توضيح مى دادم كه من برخلاف تصور تو، همه مسئوليت اين اسلايدهايى كه بايد براى پرزنتيشن فردا آماده مى شده رو مى پذيرم و سعىيم رو مى كنم كه پرو اكتيو تر باشم! آليس دلش سوخته بود و مى گفت من الان مى</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2014 12:43:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بيست چهارم</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/186</link>
<description>مگ رفت، نوشته بودم قبلا؟ آره ... حواس برام نمونده، مدت ها بود اينقدر فشار كارى تحمل نكرده بودم، امروز ساعت ٦:٣٠ از خونه زدم بيرون (براى اينجا خيلى زوده) و الان كه ٨:١٥ شبه تو قطارم در مسير خونه ... ياد روزهاى اول كارى در صاوولا افتاده بودم، از لرزش دستهاى يخ كرده ام و فكر اينكه الان چطورى بايد جواب آليس رو بدم ... آليس جذبه داره، استرس هم مى گيره و استرسش رو به من منتقل مى كنه، درست برعكس مگ. براى ناهار هم از جام تكون نخوردم.</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2014 09:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بیست و سوم - هپی فرایدی ! </title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/185</link>
<description>امروز جمعه ست. بخش ما خالی و خلوت چون بیشتری ها برای یک ترینینگ داخلی، رفتن شهر. من هستم با مگ و جو. خانمی که در یک مدت کوتاه چند هفته ای جای مگ رو پر خواهد کرد تا جایگزین دایم پیدا شه. موبایل سفیدم قاب شده در نقش و نگار رنگی و نقاشی شده پاریس، امروز رکورد زده و از صبح تا ساعت ۱۰:۲۷ دقیقه صبح از ۱۰۰٪ شارژ به ۲۰٪ رسیده! ما رکورد زدیم ! عصر از اینجا به پابی می ریم در ساری هیلز، و همه هم میان برای دورهمی خداحافظی مگ.</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2014 01:52:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/185</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بيست و دوم - بالا و پايين</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/184</link>
<description>عکس های سه تاییمون رو به رسم اینجایی ها زدم به دیوار میزم. هر روز صبح که از راه می رسم یا گاهی که سرم رو بلند می کنم چشمم میفته به چشماش و قلبم شاد می شه. (مامان یک هفته ای هست که رفته) مِگ (مدیرم) استعفا داده و تا یک هفته دیگه بیشتر اینجا نیست. می خواد بره و بیزینس خودش رو راه بندازه. می خواد بشه اورگنایزر حرفه ای! که معنی و مفهوم آن اینست که به خانواده های بزرگ و شلوغ یا بیزینس های نوپا یاری برسونه تا مرتب تر بشن و وقت کمتری برای کارها صرف کنن و در پایان</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2014 08:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بیست و یکم - به سبک توییت (جیک جیک)</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/180</link>
<description>خداوند روز اول آفتاب را آفرید روز دوم دریا را روز سوم صدا را ... روز چهارم رنگ ها را روز پنجم حیوانات را روز ششم انسان را و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است پس تو را برای من آفرید ... حبیب پارسا - مدار صفر درجه ۱۳۸۶</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2014 23:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title>صد و بیستم - گنجشککم</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/179</link>
<description>پروش حامله اس. پرگل حامله اس، زهرا حامله اس، گلنار حامله اس، همكلاسى هاى روزهاى مدرسه و دانشگاه ... ليلا حامله اس. مهسا حامله اس. اگر بخوام از دور و برى هاى اينجا بگم دو نفر ديگه هم هستن. (سر كار هم، سه نفر يكيشون دوقلو) از هم سن و سال هاى خودم پنج نفر ... يكهو، مثل انفجار زمان، گويا در يك كتاب جدى، صفحه زمان ما ورق خورده و وقت بچه دار شدن رسيده ... اينقدر زود؟ (منظورم اين نيست كه هرچيزى زمان خاصى داره، نه اصلا.</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2014 06:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>صد و نوزدهم - سال نو مبارک</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/178</link>
<description>مامان اينجاست. با اينكه در طول هفته من تقريبا اينجا نيستم اما فكر بودنش حيات بخشه. از طرفى حال عجيبى دارم ... يه حال مزخرف. انگار كه يك آدم خسته از دلتنگى رو از پوسته كلفت و ضخيمى كه با درد و رنج دور خودش تنيده، خارج كنن و براى يه مدت كوتاه در معرض هواى تازه بگذارن. بى نوا مى دونه كه خيلى زود بايد به پوسته سابق برگرده و اين رنج رو تازه كنه. خلاصه زندگيم اينجور از تعادل خارج شده. ياد حرف خواهرم افتادم، روزى كه رسيدم ايران يه حرفى تو اين مايه ها زد كه الان</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2014 07:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>صد و هجدهم - كار، بچه ها</title>
<link>https://mahpishanoo.blogfa.com/post/173</link>
<description>باز اينقدر ننوشتم كه همه احساس ها و رنگ ها قاطى شدن و نوشتن سخت. به خودم قول داده بودم روزى دوباره اينجا بنويسم كه حالم خوب باشه و كاردار شده باشم. كار پيدا شد! دقيق تر بگم كار من رو پيدا كرد. بهترين كارى كه مى تونستم فكرش رو كنم. در واقع بهترين كارى كه نمى تونستم فكرش رو كنم! در يكى از بزرگ ترين برندهاى دنيا. در يكى از زيباترين آفيس هايى كه ديدم، با حقوقى كه فكرش رو هم نمى كردم. كارى كه انجام مى دم همون كار خودم.</description>
<pubDate>Sun, 09 Feb 2014 00:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahpishanoo</dc:creator>
<guid>mahpishanoo.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
</channel>
</rss>
