! ماه پیشانو جان و تجسم رویاها
نام این وبلاگ در هر زمان شرحی است خلاصه از حال و احوالات نویسنده در آن زمان
کتری سبز روی گاز منتظر ماست که بیایم پر از آبش کنیم و صدای قل قل آب جوش بپیچه توی خونه ... اگه سرحال باشم پایه می شم که برم از آیدا* نون تازه بگیرم. بعد هم بپیچم تو سوپر گل سنگ و یه شکلات صبحانه به همه چیزهای دیگه اضافه کنم. با ریه های پر از هوا بیام خونه و با صدای بلند اعلام کنم نمی دونین بیرون چه هواییه ! مامان هم بگه اردی بهشته دیگه ... یه موزیک خوب بذارم و شروع کنیم به بلند بلند حرف زدن و خاطره تعریف کردن و صبحانه رو ردیف کردن و هر از گاهی دقیق بشم تو حلقه های بلوطی رنگ موهاش که هر بار که از خواب پا می شه زیباتر و ملوس تر از روز قبل حالت می گیرن ... صدای ریختن چایی تو استکان خوشبختی بودنمون با هم رو کامل می کنه.
۲- هایده رو گذاشتم که بخونه برام و خودم پا می شم نونی تُست می کنم و با پنیر و مربا و چای، لقمه های کوچولو کوچولو می خورم.
سیاه چشمون چرااااا تو نگات دیگه اون همه وفا نیست
سیاه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست ...
سیاه چشمون قسم خوردی که جز مال من نباشی
سیاه چشمون قسم خوردی که اینجور غافل از حال من نباشی ...
سیاه چشمون می خوام حالم رو بپرسی، بشی مهمونم احوالم رو بپرسی
(آه ... یاد جوونی های بیست و یکی دو سالگیمون بخیر!)
۳- صبح به همسری می گم هفته پیش هفته تلفن ها بود، این هفته هفته ملاقات با recruiter ها و حتما هفته دیگه هم هفته مصاحبه هاست ... همسری ادامه می ده: هفته بعدش هممممممم می ری سر کار ایشالا ! می گم ننننننننه ... می خوام بگم من دو هفته دیگه میام! می خوام قبلش برم ایران! چون بعدش دیگه نمی شه به این راحتی... می گه لوسی دیگه ... می فهمم حال نمی کنه تنهاش بذارم. می گه قرار شد با هم بریم دیگه... آره، قرارمون برای آخر امساله. اسفند. می گه بدون تو می تونم غذا درست کنم، می دونی، قبلن هم کردم. اینکه میام خونه زنگ می زنم تو در رو باز می کنی، اینو می خوام.
۴- پریروز با دوست موست ها یه کم تلفنی صحبت کردیم. یه کم چت کردیم. یه کم ای میل زدیم. پروشات گفت که پنج شنبه می خواد مهمونی بده و آدم های این دورهمی، کسانی که دعوت بودن، همگی حال و هوای یه دوره دو سه ساله خیلی دوست داشتنی تو زندگیم رو نمایندگی می کنن. می دونین که دو سه سال تو دهه بیست سالگی آدم معادل پنج شش سال یا حتی شاید هم بیشتر باشه. آخه هر لحظه با این کیفیت جوونی طولی بیش از یه لحظه داره. تصور همه اون آدم ها تو خونه گرم و نرم پروشات اینا، مثل یه گوله برف کوچیک تو ذهنم شروع کرد به قل خوردن. فکر می کردم و گوله برف بزرگ و بزرگتر می شد. سر شام به همسری می گم یعنی پروشات چی می خواد بپزه؟ بعد هم برای اینکه این فکر ساده رو توجیه کنم زود اضافه می کنم آخه نکه الان خودم هم دستم تو کاره، برام جالب شده ... همسر داره همین طوری نگام می کنه. لقمه رو قورت می دم می گم مهمونی های اینجا با دوستامون خیلی حال می ده اما من برای مهمونی این یکی دوست ها یه حس دیگه دارم. هیجان دارم! بعد هم خفه می شم.
بعد از شام ای میل چک می کنم و می بینم دوستم در جواب نوشته: اه ... مهسا ببین حالا که یه فصل جدید رو شروع کردی، حالا که وقتش بود باشی، گذاشتی و رفتی. ته ای میلش هم نوشته راستی فکر می کنی چی درست کنم خوبه؟ اونجا غذای جالب یاد نگرفتی؟ ... زیر بهمن همه حس ها و فکرهام دفن می شم.
۵- این هفته اولین قرار ملاقات رو در راستای جُستن کار، با یه دختر ایرلندی که تو گیر و دار استرس جلسه جزییات صورتش یادم نموند اما یادمه زیبا و طلایی بود، داشتم. تو یکی از هیجان انگیزترین شرکت های مشاور کاریابی که از امریکا تا آفریقا شعبه داره و اینجا هم در سیدنی در یکی از زیباترین برج های شهر قرار داره. کفش پاشنه بلند پوشیدم و دستمال گردن بستم و یه پالتوی پاییزی طلایی پوشیدم و تق تق کنان سوار اتوبوس شدم و رفتم یه city یعنی بخش مرکزی شهر. این قسمت شهر برای کسی مثل من که کارش بیزینس باشه، مثل رویا می مونه. برج های بلند و خیابون های قشنگ با مرکز خرید و فروشگاه های لوکس و پر نور. کاقه های شلوغ و بند های موزیک که کف خیابون های تمام سنگفرش پهن شدن و صدای موسیقی شون تو فضای بین برج ها چند برابر شنیده می شه. شرکت های زیادی در طبقه های مختلف این برج ها هستن. از جمله شرکت همسری. خانوم های شیک پوش و همچنین آقایون در حرکت از این ور به اون ور. لباس های بیزنسی و کفش های پاشنه بلند. توقف های کوتاه برای کشیدن سیگار یا داشتن یک قهوه. و من به عنوان کسی که قبلا طعم این جور فضاها رو در مقیاس کوچک ایران و یه کم هیجان انگیزترش رو گاهی در دوبی تجربه کردم، اون وسط می ایستم و تصور می کنم یعنی می شه منم روزی جز یکی از همین آدم های خوشحال و پرمشغله باشم که لحظه ای رو وسط کار بدزدم و بیام قهوه خوب بخورم. یاد پروشات می کنم. و یاد هدی که روزی بهم گفته بود این رویای کاریشه. حالا اون روز من هم به عنوان یه آدمی که بکمی کار داشت در یکی از بهترین های این برج ها سوار آسانسور شدم و به طبقه ۵۳ رفتم. آسانسور چند ثانیه اول وارد ناحیه Express Zone شد و چند ثانیه بعد از طبقه ۴۹ شماره انداخت. از آسانسور بیرون اومدم و به سمت راست پیچیدم. فضای شرکت Robert Walters یک محوطه خیلی خیلی خیلی بزرگ مستطیل که یه دیوارش فقط شیشه بود، شیشه ای رو به آسمون و منظره اقیانوس و بخش هایی از شهر، جاهایی که زمین تو دل آب دویده و اسمش شده سیدنی، و حتی اون صخره های انتهایی که دیگه مخصوص نقطه اتصال به اقیانوسه دیده می شد. آبی بود و سبز، سبز، سبز و ابرهای سیمپسونی تو آسمون ... این منظره صحنه پشت سر میز پذیرش و دختری مو طلایی بود به من لبخند می زد. وقتی گفت منتظر باشین تا کیت بیاد با خوشحالی به سمت مبل هایی که اونجا بود رفتم و فکر کردم من تا ابد هم می تونم اینجا منتظر باشم ... فکر کنم با لبخندی که رو لبام بود و هر لحظه سعی می کردم کنترلش کنم و سری که به سمت دیوار شیشه ای چرخیده بود، خنده دارترین آدم موجود روی مبل های انتظار اونجا بودم. چند دقیقه بعد جلسه در یک اتاق مشابه اما کوچکتر اتفاق افتاد.
جلسه دوم همین دیروز و در یک ساختمان معمولی در شمال سیدنی اتفاق افتاد. با یک آقایی که به سن باباها بود و از اون هم خوشش اومد. یه خنده های بی صدای بامزه ای داشت. مخصوصا وقتی داشتم براش تعریف می کردم که چطوری با همسر آشنا شدیم و اولین بار چه طوری همدیگر رو در تایلند دیدیم. گفت که پسر من هم عروسش رو (His Bride !!) در سوشال مدیا ملاقات کرده (تو مایه های همون فیس بوک) و یه من گفت که کلا کارای متهورانه ای در زندگیت انجام دادی ... انگلیسی غلیظ استرالیایی حرف می زد که باعث می شد خیلی جاها متوجه حرف هاش نشم. به هر حال اعتراف کرد که اگه تا امروز رزومه ات رو کنار گذاشته بودم به خاطر این بوده که Local Experience نداری. من مثل خرگوش شده بودم و همش لبخند می زدم. وگرنه الان دارم فکر می کنم که خب لعنتی ها! باید از یه جا شروع کنم تا تجربه داخلی هم پیدا کنم، من که سطح رزومه ام رو در حد زیادی پایین اوردم ... اما در کل احساس خوبی به من داد و ازم هم تعریف کرد ... کلا این خاصیت این مردمه ... خوشحالن و لبخند می زنن و انرژی مثبت می دن. ماجرای آشنایی من و همسر و اینکه در نتیجه اش من اومدم استرالیا برای همشون داستان جالبیه که باعث می شه لحظاتی از جلسه به خنده بگذره و به نظر همسری این خنده ها خیلی خوبه.
۶- آخر هفته امشب شروع می شه. هفته پیش که تفریحات ما یه شب هم زودتر شروع شد. پنج شنبه با همکار همسری و خانومش که زوج بسیار بامزه ای بودن رفتیم یه جایی لب Darling Harbour (رو به آب) و دنده کبابی اساسی خوردیم که برای من یه تجربه تازه بود. یه کاسه بزرگ روی میز بود که با استخون کباب ها پر شد. نون سیر و سبزیجاتش هم برای من یه شکل تازه و بی نظیر داشت به این شکل که یه نون کامل بود که درونش از قبل از پخت پر شده بود.
شنبه شب منزل یکی دیگه از همکارهای سابق همسری دعوت بودیم با جمعی از دوستانشون که بسیار زیاد بهمون خوش گذشت. مخصوصا که از معدود زوج هایی هستن که اینجا خونه خریدن و خودشون خونه شون رو نوسازی کردن و من عاشق دیدن همه قسمت هاش و همه سلیقه ای که به کار برده بودن،بودم. شام خوشمزه و هنرمندانه خانوم خونه، پوکر اساسی و یه پانتومیم خیلی خنده دار چون حداقل ما خیلی کم آدم های جمع رو می شناختیم و این باعث می شد اداها خنده دارتر بشه. دختری ایرانی تو جمع بود که اینجا بزرگ شده بود و با اینکه همسرش هم ایرانی بود اما مثلا از لواسون و اینکه اونجا چه کار می کنن چیزی نمی دونست و این موضوع دوباره حس عجیب من نسبت به مهاجرت و اینکه بچه های ما چقدر در خاطرات و نوستالژی های ما شریک خواند بود رو غلغلک داد. مامان گاهی می گن خوبه، انگار تو اونجا سرت شلوغتره ... و خب، راست هم می گن. یه کشور مهاجرپذیر که تعداد زیادی زوج جوان تحصیل کرده رو تو خودش جا داده و هر روز هم این تعداد داره زیاد و زیادتر می شه. هربار که بیرون می رم راحت پیش میاد که ایرانی ببینیم. همسری می گه با چند سال پیش اصلا قابل مقایسه نیست.
روز یکشنبه رو هم تا ظهر خوابیدیم و بعد رفتیم و پیوستیم به یکی دیگه از دوستامون در شهر و ساختمون قدیمی و زیبای Queen Victoria Building برای عکاسی. الان که هوا رو به سردی می ره، آفرهای خوبی برای سفرهای توریستی به اینجا هست و همین باعث شده بود شهر و QVB پر از توریست باشه. عکس های خوب گرفتیم و من مثل همیشه خوشحال بودم که منم و دو تا آدم دوربین به دست و همین باعث می شد من خیلی وقت ها سوژه دوربین ها باشم و کیف کنم! یه پیاده روی طولانی کردیم تا شاید بتونیم صحنه های غروب Opera House رو عکاسی کنیم و دیگه وقتی که اهالی سیدنی مرغ وار خیابون ها رو خالی کرده بودن و چپیده بودن تو خونه هاشون و برای یک هفته جدید آماده می شدن، ما هم با اتوبوس به خونه اومدیم.
و اما این هفته خیلی هیجان انگیزتر خواهد بود. امشب، به یک شام ترک استانبولی خونه همکار همسری دعوت هستیم. گویا این مهمونی به افتخار آشنایی با بنده هست و منم خودم رو آماده کردم که برای ایشون بگم که من استانبول شهر شما رو دیدم و یکی از موردعلاقه ترین جاهای دنیا در نظر من هست. فردا شب هم کنسرت ابی هستیم و منتظر یه هیجان فوق العاده ایم. هرچند اگه این اتفاق مثلا اگه ۸ سال پیش می افتاد هیجانش و حال جوونی ما چیز دیگری بود. به هرحال ما خوشحالیم!
۷- و به زودی سالگرد اولین دیدن من و همسری خواهد بود. همین روزها. دیشب کلی راجع بهش حرف زدیم و فیلمش رو دیدیم و رفتم خودم رو تو بغلش جا کردم. گفت باورت می شه یک سال گذشته؟ برای من که انگار یه دو سه سال پیش بوده ...
راست می گه ... لحظه های امسال، مهمترین سال در تقویم زندگانی من، از اون نوع کشدار بوده. سالی که ما بارها با هم آشنا شدیم و بارها با هم ازدواج کردیم.
۸- در این شماره ۸ روی صحبتم با شماست. شمایی که آشنایی و یا غریبه. اینجا رو می خونی اما خاموشی. نکن این کار رو. من دیگه حال نمی کنم با خواننده خاموش. اینجا از دل می نویسم. می خوام که حتی اگه به دل هم ننشست یه ندایی بشنوم ازتون. در و دیوار اینجا شفافه و از جنس شیشه. یه تلنگر آروم به هر گوشه اش بزنی صداش درمیاد. با نوشتن در اینجا و وقت گذاشتن براش، سعی می کنم جای خیلی از دوست داشتنی های زندگیم رو که حالا دورم ازشون، پر کنم. اگه داری توش شریک می شی، یه تیکه از زندگی من رو تو دستات می گیری. پس لطفا با من حرف بزن ... سیاه چشمون می خوام حالم رو بپرسی، بشی مهمونم احوالم رو بپرسی ... نگفتی نکنه خوونش خرابه، ندیدنم واسش رنج و عذابه ... گفتی یا نگفتی؟
* آیدا نون فروشی
چند روزی بود قولش رو به خودم داده بودم ! یه قاچ هندونه سرخ و شیرین با پنیر فتای دانمارکی که به وفور هست و طعم آشنای لقمه پنیر صبحانه های خودمون تو ایران رو داره و نون لبنانی. نون گرد دو لایه ای نازک (برای درست کردن ساندویچ های ترکی و لبنانی و کلا مدیترانه ای استفاده می شه، بهش می گن پیده)
نون ... نون با طعم ایران، تنها چیزیه که اینجا گاهی موقع صبحانه کم میارم. شاید پیدا بشه مثلا جاهایی که بیشتر مهاجرین افغان یا هندی و ایرانی زندگی می کنن. که از محل ما خیلی دوره. ایران که بودم، از خوردن نون و پنیر و هندونه (نون بربری و سنگک) سیر نمی شدم! اینقدر می خوردم تا بالاخره فکم از جویدن خسته می شد! بعدا فهمیدم چنین چیزی هم می تونه پیشینه ژنتیکی داشته باشه! یه بار از یکی از خاله هام، وصف نون و پنیر و هندونه خوردنش رو با همچین حالی شنیدم!
من عاشق نونم ... بوی نون (از هر فرهنگ و ملیتی) من رو مست می کنه. چن وقت پیش که با همسر به یکی از نون فروشی های نزدیک خونه رفته بودیم (Bakers Delight) به نتیجه رسیدم که من با خوشحالی می تونم تو یکی از این مغازه های نون کار کنم ... مطمئن نیستم کی خسته بشم اما اونقدر هیجان دارم که روزها با لوف های نون و بوشون سرگرم باشن. (بخشید به خاطر بعضی کلمه های انگلیسی، اما فکر می کنم به پیشرفت زبان هممون می تونه کمک کنه. من خیلی از ساده ترین کلمات رو هنوز نمی دونم. اینجا به نون هایی که مکعبی شکل پخت می شه می گن Loaf که موقع خرید به شکل دلخواه مثل نون تست برشش می دن) تهران که بودم یکی از تفریحات زندگیم این بود که از دم نون فروشی سحر تو خ شریعتی رد شم و مدتی رو اون تو بگذرونم چندتا نون بخرم و بیام بیرون. یعد هم تا خونه برسم، هی ضعف کنم و یواشکی ازشون بکنم و بخورم - اصلا یه روزگاری هم رویام بود، حسرت می خوردم که کاش بشه روزی اینجا تو مسیر من باشه برای خرید، بعدها که به آرزوم رسیدم، وفتی به نون سحر می رسیدم به کوه انتهای خ شریعتی و هیبتش نگاه می کردم و خدا رو شکر می کردم و کیف دنیا رو می کردم! - مامان همیشه به این کار من و این همه پول خرج کردنم برای نون می خندید. اوایل می گفت حالا اینا رو چه کارشون کنم. می مونه که. ولی بعدا مامی هم همراه شد با این کار من. حالا اینجا هم سلیقه نونی من حسابی بهش خوش می گذره، جز جای خالی بربری و سنگک.
۲- این چند وقت گذشته از زندگی من در سیدنی، با این بی کار بودن و توی خونه بودن و وقت آزاد داشتن برای هرکاری، جز ناباب ترین وقت های زندگی من حساب می شه. نمی دونم آیا این دقیقا همون چیزی نیست که گاهی وسط روزهای شلوغ کاری آرزو می کردم؟ به هرحال من اصلا استفاده خوبی ازش نکردم. با این که به نظر میاد فکرم هر لحظه مشغول هزار و یک ایده هست اما در عمل مثل آدم جو زده ای هستم که انگار سوار ماشین زمان شده و ناگهان به مکان و زمان جدیدی اومده که هیچ حسی نسبت بهشون نداره. چند روز که پیش که داشتم عکس های قدیمی دوربینم رو نگاه می کردم واقعا از خودم تعجب کردم ... قدیمی که می گم منظورم همین چند ماه پیشه. باز چه خوب که لحظه هایی بوده که این ذهن خواب، بیدار شده و خلاقیتی از خودش بروز داده و باعث شده از لحظاتی در زندگی خودم و همسر عکس بگیرم. مثل اولین کتلت مرغی که پختم، اولین سری خرید هایی که از IKEA کردیم، که مثلا از همون عکس فهمیدم که این ملاقه کیک بری (اسمش چیه واقعا؟ اینکه برش کیک رو باهاش برمی دارن؟!) رو وقتی من به این زندگی پیوسته بودم خریدیم، و چرا فکر می کردم از اول توی این کشو بوده؟؟ و همه عکس هایی از این دست که بدون اینها، انگار که در خواب بوده باشم هیچ ایده ای از روزهای اول ندارم ... من اسم این مرض رو گذاشتم "شوک زدگی حاصل از تغییر ناگهانی شرایط" که از عوارضش به خواب رفتگی همه حس های ششگانه هست.
لحظه های خوب این وسط، وقت های با همسر بودن هست. همون وقت هاست که حس ها بیدار می شن و خلاقیتم می گیره. تو ذهنم لیست درست می کنم از کارهایی که باید بکنم تا صبح فردا که همسر می ره سر کار و من با یک ذهن خالی چشم باز می کنم. در این حد بگم که از دم دست ترین نعمت هایی که خدا سر راهم قرارم داده هم، مثل استخر و سالن ورزش با همه دستگاه های مورد نیاز با فاصله یک آسانسور تا آپارتمانمون، استفاده نمی کنم و این شرمندگی وجودم رو هر روز سنگین تر می کنه ...
تا امروز که آثار این تنبلی یه جور زیادی حالم رو گرفت ... داستان این بود که دیروز وقت ظهر، برعکس خیلی از روزها، و در جهت ایجاد تغییر در خودم و براورده کردن آرزوی همسر برای درست کردن ماکارونی با گوشت چرخ کرده، تصمیم گرفتم برم خرید و رب گوجه فرنگی ابتیاع کنم. همین طور نون و فکر کردم که چه بهتر که ماکارونی رو مدل دم کردنی درست کنم و یه نونی بخرم که جواب هوس دل خودم رو برای یه ته دیگ خوشمزه هم بدم (این روزها بدجور هوس لوبیا پلو نارنجی کردم با ته دیگ تهش، از اونا که مامانم می پخت و من هر کار می کنم هیچ کدوم از غذاهام مزه دلخواه مامان گونه ام رو نداره
) گفتم به لوبیا پلوش که نمی رسم، حداقل یه ته دیگ خوشمزه داشته باشیم. سر راه که یه مسیر کوتاه دوست داشتنی هم هست از کافی شاپ محلمون رد می شدم ( که یک بار باید شرح صبحانه های فضایی ش رو اینجا بنویسم) و می تونستم قهوه دلخواهم رو داشته باشم. به یاد همسر که هرموقع با هم از اونجا رد می شیم قهوه می گیریم و لیوان به دست به پیاده روی ادامه می دیم ... قهوه همیشگی همسر یه دونه Larg flat white بدون شکر و من هم یه کاپوچینوی کوچک با یه دونه شکر. یه بحث و جدل همیشگی هم، سر اینکه چرا من قهوه ام رو هورت هورت می خورم و نه سیب سیب و احترام قهوه رو نگه نمی دارم، پای ثابت مراسم قهوه خوری ماست. آخه من قهوه رو داغ دوست دارم و ترجیح می دم زودتر تموم شه تا اینکه بخوام یه قهوه سرد شده رو تمام روز دنبال خودم این ور اون ور بکشم.
مشغول خرید توی سوپرمارکت بودم که تلفنم زنگ زد. منتظر تکرار اسم همسر توسط تلفن بودم که دیدم چیزی نگفت. این یعنی یه تلفن ناشناس. تلفن رفت رو صندوق صوتی و چند لحظه بعد دیدم که تماس از أژانس کاریابی بوده که صبح برای آگهی کارشون درخواست فرستاده بودم. خواسته بود باهاش تماس بگیرم و این تماس یه شانس دوباره بعد از یک ماه بی خبری بود. برای دوتا هویج، دوتا بسته ۱۴۰ گرمی سس گوجه فرنگی، یه بسته نون هفت تایی لبنانی، یه بسته کوچک قارچ و یه بسته بادوم خام، ۱۵ دلار دادم و اومدم بیرون. کافی سه دلار و نیم. تا به خونه برسم لیوان قهوه ام تموم و وجود من پر از امید و خوشحالی شده بود. بعد از تماس با آقای آژانس قرار شد امروز ساعت ۱۱ صبح دوباره با هم حرف بزنیم. همین اتفاق کوچیک باعث شده بود حتی جارو کردن خونه برام لذت بخش باشه. وقت زیادی تا عصر و وقت شام نداشتم. ممکن بود یکی از دوستان عکاسمون که هفته پیش ازمون عکاسی کرده بود هم پیشمون بیاد و عکس ها رو برامون بیاره. جارو که هیچی اما باید شام رو به یه جایی می رسوندم. موقع خرد کردن هویج ها به این فکر می کردم که ذهن انسان و فکرهایی که ازش می گذرن حاکم مسلم خوشحالی، ناراحتی، بیماری و سلامت ماست و من اصلا با مهسای چند ساعت قبل قابل مقایسه نیستم!
امروز صبح، از وقتی همسر به سر کار رفت، تو رختخواب به خوندن سوالات مصاحبه مشغول شدم. از اونجایی که هر روز زودتر از ۱۰:۳۰ رسما بیدار نمی شدم، کم کم چشمام سنگین شد و با زنگ آقای آژانس ناباورانه از جام پریدم. ساعت دقیقا ۱۱ بود. ۱۵ دقیقه بعدش یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود ... سعی کردم ذهنم رو جمع کنم و کلمات انگلیسی رو در جواب این سوال که برای من توضیح بده توی شرکت اولت چه کار می کردی، به ترتیب بچینم. عرق سردی تمام وجودم رو گرفته بود و نقسم سنگین شده یود. احساس کردم هر آن ممکنه از هوش برم ... با این حال سعی می کردم سکوت نکنم و بعد از ۱۵ دقیقه یه کمی حالم جا اومد. ۴۰ دقیقه صحبت کردیم و قرار شد رزومه من رو یه شرکت مربوطه بفرسته و اگر وقت مصاحبه دادن بهم خبر بده.
فهمیدم که برای آماده شدن برای مصاحبه حالا حالاها کار دارم. خیلی می تونم بیشتر حرف داشته باشم. هدفمندتر ... با اینکه گند زدم اما فکر نمی کنم اونقدر بد شده باشه که طرف برخلاف حرفش عمل کنه. ضمن اینکه صداش بسیار مهربون به نظر می اومد. و خلاصه فکر می کنم که خطری از سرم گذشت !!
فکر کنم دیگه لازم به نتیجه گیری نباشه
من مرضی گرفتم که راه درمانش مشخص هست اما برای من اصلا آسون نیست. اما امیدوارم اتفاقی که افتاد باعث شه در به هدر دادن لحظه ها یه کم محتاط تر عمل کنم و به خاطر بیارم روزی آدمی بودم که با تلاش زیاد به جاهای خیلی دوست داشتنی رسیده بود ...
احتمالا شوک شده ام که زبانم بند آمده ... شوکی ناشی از همه تغییرات این چند وقت ... لوس شده ام. کلا زیاد نگران بی کاریم هستم و مضطرب همه تلاش های مذبوحانه ام تا این لحظه برای برگشت به دوران پرشکوه کاری ! انگار یادم رفته روزی آرزوی دو سه ماه بی کاری هیجان انگیز رو داشتم تا بروم سراغ یه عالم چیزهای جدید به کنار مانده! اما حالا انگار سرم خالی خالی ست.
نمی خواهم اینجا در سکوت خاک بخورد ... شما بگویید چه بگویم؟ چه کار کنم، از چی بنویسم؟! که اینجا دوباره راه بیفتد؟
باید رویاهای تازه بسازم ...
دیروز اینجا Australia Day بود یعنی تعطیل. چند روزی هم بود که هوا همش بارونی بود. بارون های اینجا هم شکل های مختلف داره. گاهی مثل سیل از آسمون می ریزه پایین گاهی هم مثل افشانه پودر می مونه انگار آب رو اسپری می کنن تو هوا. البته برای این وقت سال خیلی رسم نیست که هوا اینقدر بارونی باشه و خیلی ها رو مخصوصا اونایی که سر کار می رن رو خسته کرده. اما من که خوشحال بودم و با هوا حال می کردم.
دیروز حدود 12 ظهر از خونه اومدیم بیرون و پیوستیم به دوستامون. هوا هم اولش قیافه بارونی داشت و حسابی همه رو گول زد. خیلی ها جین پوشیدن از جمله خودم. من که حتی یه بارونی هم برداشتم و تو کوله همسر جاسازی کردم. اما بعد هوا آنچنان گرم شد که نگو. به جز یه یک ساعتی اون وسط ها که بارون از نوع سیلی گرفت و ما از شانس خوبمون همون موقع رو تو رستوران نشسته بودیم، آفتاب درخشان همش در حال بالا پایین پریدن بود. آفتاب گاهی اینقدر شدید می شد که خیلی ها از جمله خودم از چتر بارونی به عنوان چتر آفتابی استفاده می کردن. حدود ساعت 6 که می خواستیم برگردیم به خونه، همه به سر شونه های من اشاره می کردن که حسابی سوخته و قرمز شده بود. کلا به همین دلیل نباید لباس باز بپوشم. البته آدم های دیگه اینجا کلا به سختی لباس می پوشن. بیشترین لباسی که آدم تن اینها می بینه به جز جاهایی که آدم ها از سر کارشون در حال رفت و آمد هستن، مثل city (محله مرکزی) چیزی نیست جز شلوارک در شکل و رنگ های مختلف با تاپ با تی شرت و خلاصه چیزی در بالاتنه. یعنی همون قدر که شلوار جین بخشی از زندگی روزمره ما شده اینجا شلوارک همین نقش رو بازی می کنه. شلوارک هایی تا زیر باسن. با این حال از آفتاب نمی ترسن و شاید هم همین می شه که خیلی از خانوم ها رو در سن های بالاتر می بینی که با پوستی که روی سینه و بازو حسابی تغییر رنگ داده، پر از کک مک و چروک ظاهری کاملا پیر داره. فکر کنم این خانوما اگه به جای این شهر ساحلی ، در یک مملکت اسلامی رشد کرده بودن این بلا سرشون نمی اومد!
خلاصه که دیروز رو با استرالیایی ها تو کوچه و خیابون و کنار Opera House و در Darling Harbour گذروندیم. ملت پرچم استرالیا دستشون گرفته بودن یا صورت هاشون رو رنگ کرده بودن. هرکی می تونست یه ادایی نمایشی تو خیابون اجرا می کرد و ملت براش دست می زدن. جت های جنگی با سر و صدای بسیار بالای سر Opera House مانور دادن و بند های موزیک زیادی بودن که برنامه اجرا می کردن. بساط معرکه هم به راه بود. مثلا یه دختری با کلی سر و صدا خودش رو کرد توی یه مکعب شیشه ای 50 سانتی و ملت تشویقش کردن و بهش پول دادن.
Australia Day در واقع روزی هست که اولین کشتی های انگلیسی اینجا لنگر انداختن و پیاده شدن. حدود 250 سال پیش! آدم های بومی اینجا آدم هایی هستن به رنگ تیره و موهای مشکی. شبیه سرخ پوست ها نیستن ... بینی های پهن دارن و هیکل های چاق. بدبخت ها اینقدر مردمان آرومی بودن که هیچ وقت در مقابل انگلیسی ها مقاومت نکردن و شاید اینجا تنها جایی بوده که انگلیسی ها دیدن بی خودی با خودشون اسلحه آورده بودن! بهشون می گن ابورجینال. تعدادشون در کل استرالیا خیلی زیاد نیست. در مکان های توریستی می شه دیدشون که موسیقی محلی شون رو اجرا می کنن که یه وسیله چوبی دراز خیلی بزرگه که سرشون روی زمین قرار می گیره و صدای شیپور مانندی تولید می کنه. به هرحال به نظر میاد که خیلی از ابورجینال ها از اینکه این روز جشن گرفته می شه خیلی خوشحال نیستن و حتی به این روز می گن Invasion Day یعنی روز تسخیر. من که خیلی دلم براشون می سوزه. کلا خیلی آدم های مطرحی نیستن و خیلی تو پست های حساس شغلی یا تحصیلی دیده نمی شن. حالا دیروز بعد از این همه سال، یه حرکت جنبشی کردن و به خانوم نخست وزیر در رستورانی حمله کردن. حمله که بدبخت ها فقط دور رستوران جمع شده بودن و روی شیشه ها ضرب گرفته بودن. همین حرکت باعث جوگیری بادی گارد نخست وزیر شده و باعث شده خانوم رو بزنه زیر بغلش و ببردتش به سمت ماشین. این در حالی بوده که مخالفین دورشون رو حسابی شلوغ کرده بودن. این وسط ها یکی از کفش های نخست وزیر که اسمش هم جولیاست درمیاد و میفته دست مخالفین. خلاصه این تصویر کشیده شدن نخست وزیر روی زمین و قیافه ترسیده اش حسابی سوژه شده مخصوصا در خبرگزاری های آمریکایی که کلا عادت ندارن ببینن یه جمعیتی بتونه به مقام یک مملکت اینقدر نزدیک باشه که از این اتفاق ها بیفته. به هرحال امریکایی ها تجربه ترور رییس جمهور زیاد دارن و تصاویری که دیروز اینجا اتفاق افتاد رو فقط تو فیلم هاشون می شه دید. حالا سران ابورجینال کفش جولیا رو تبدیل به نماد کردن و اعلام کردن که به هرحال پسش می دیم !!
دیروز هم که دیگه ساعت 6 خسته و کوفته اومدیم خونه. البته من خیلی دلم می خواست می موندم و مراسم آتش بازی در Darling Harbour رو از نزدیک می دیدم. اما دیگه خیلی آفتاب خورده بودیم. وقتی رسیدیم خونه هنوز برو بیا در محوطه آپارتمانمون ادامه داشت و ملت ایستاده بودن و یه بازی بامزه می کردن که شامل پرتاب کردن تخم مرغ از فاصله دور و گرفتنش بود!
برای پیوستن به این بازی و سوسیس خوردن باید 2 دلار می دادیم که گویا برای خیریه جمع می شد.
به هرحال ما اومدیم خونه و رفتیم استخر و باقی انرژی مون رو هم تخلیه کردیم و اومدیم بالا ولو شدیم.
این بود داستان Australia Day خود را چگونه گذراندید!
پ.ن - اینجا درخت های بزرگ گل مگنولیا داره. گلش بسیار قشنگه. چند شب پیش که بارون میومد همسرک از تو تراس من رو صدا زد و گفت بیا ببین چه بویی میاد ... اول فکر کرده بود شاید من عطر زدم. اما بعد متوجه شده بود این عطر از توی خونه نیست.
عجیب بود ... انگار تو فضایی به اون بزرگی عطر پاشیده باشن، بوی مست کننده ای با خنکای بارون وجود آدم رو در بر می گرفت .... تا تونستم نفس عمیق کشیدم و در تاریکی تراس همسرک رو بغل کردم.
گل های مگنولیا تقدیم به شما ...
به جاى لپ تاپ دارم از آى پد جديد هيجان انگيز عزيزم (لى لى لى لى !!!) اين پست رو مى فرستم با كيبورد عربى و براى همين نمى دونم چقدر درست نشون مى ده ...
امروز تقريبا يك هفته هست كه از ايران خارج شديم ... اين بار حالم خيلى خيلى بهتره، اين بار احساسم بيشتر شبيه رفتن به يك شهرستانه كه خيلى هم دور نيست ! مسافت ١٧ - ١٨ ساعته برام خيلى كوتاه شده مخصوصا كه تمام سعى ام رو كردم تا خداحافظى نكنم و فقط گفتم به اميد ديدار زود. از شانس من، اين بار همسرك هم به خاطر تغييرات كاريش، خونه هست و من روزها تنها نمى مونم تا دوباره،اعتماد به نفسم رو ذره ذره بجوم و افسرده بشم!
از اينجا براتون بگم كه سيدنى شهر بى نهايت زيبايى ست ... موقع فرود هواپيما، منظره شهر از بالا شبيه جنگل پردرختى بود كه لابلاى درخت هاش خونه ساختن. خونه هايى با شيروونى هاى قرمز. آسمونش هم هميشه نقش پررنگى در ساختن منظره هاى شهر داره .. آبى با ابرهاى كپه اى سفيد كه هر لحظه يه شكلى دارن ... آسمون اينجا يه جور عجيبي به چشم ميادش، انگار قوس بيشترى داره و آدم گوديش رو احساس مى كنه! اين چند روز هوا عالى بود با اينكه در سه ماهه دوم گرم سال (يعنى تابستون) هستيم هوا مثل روزهاى بهار تهران گاهى بارون و گاهى آفتاب مى شه. شب ها هم اين گود نيلى پر از ستاره ست ...
اگر بخوام راجع به خونه هاى اينجا بگم؛ اساسا اينجا خونه ها به دو شكلن. يا خونه هستن يا آپارتمان .. خونه ها در اندازه هاى مختلف و با معمارى هاى كاملا انگليسى و شيروونى دار با عرض هاي مختلف از خيلى ساده تا خيلى بزرگ و هيجانى. تراس در همه خونه ها و آپارتمان هاى اينجا يه قسمت مهم از بخشى ست كه آدم ها وقت شون رو توش مى گذرونن ... تراس ها معمولا بزرگن و منظره اى كه آدم اينجا از تراس مى بينه شبيه تهران نيست ... اينجا كوه نداره اما درخت هاى سبز و خونه هاى رنگى داره كه بين درخت ها قرار گرفتن و البته آسمون كه حسابى ديده مى شه چون برج ها اكثرا در مركز شهر متمركز شدن و براى همين ديگه به زور خودشون رو تو چشم ادم نمى كنن! اينجا طبيعت تصوير غالب همه چيزى ست كه به چشم مياد.
ما هم اينجا تو خونه يك خوابمون، يك تراس داريم به بزرگى يك اتاق خواب. همه وعده هاى غذاييمون رو روو ميز توى تراس ترتيب مى ديم و من گاهى فكر مى كنم اين لحظه ها چقدر شبيه روياى زندگى در شمال و شنيدن صداى جيرجيك هاست. از اين بالا استخر بزرگ اون پايين رو مى بينم كه با سنگ هاى ريز سياه و گياه هاى اطرافش تزيين شده و آدم هايي كه هر روز ميان كنار استخر و آفتاب مى گيرن و كتاب مى خونن و ريلكس مى كنن يا با بچه هاشون آب بازى مى كنن، به من يادآورى مى كنن كه اشتباه نمى كردم اگر فكر مى كردم كه زندگى مى تونه چيزى غير از ترافيك و هواى گاهى آلوده و حس رقابت در مردمى باشه كه انگار مدام در حال مسابقه و جلو زدن از همديگه هستن ...
فكر نكنين ما جاى خاصى زندگى مى كنيم اينجا همه اش اينطوريه. اينجا همه، همه جاش از يه رفاه نسبى برخوردارن و تو هر خونه اى مى شه يه چيز هيجان انگيز رويايى پيدا كرد مثلا پنجره خونه يكى از دوست هامون رو به يك درياچه خيلى بزرگ باز مى شه، خونه يكى ديگشون از آجرهاى قرمز ساخته شده و بين درخت ها پنهون شده .. يكى ديگه از دوست ها در جلوى خونه شون يه حياط كوچولوى اختصاصي دارن با كف سرتاسر چمن كه مثلا مى شه توش سبزى خوردن و گل كاشت و با فاصله يك شيشه نشست تو نشيمن خونه و ازش لذت برد ...
ديگه جونم براتون بگه كه در هفته گذشته چند تا كار متفاوت هم كرديم ... يكيش اينكه من پشت ماشين نشستم و رانندگى كردم! اينجا ماشين ها مثل انگليس چپ و راستشون برعكسه! ... سخت بود كلى و دوباره ياد همه استرس هاى اولين رانندگى ياد گرفتن زنده شد. مهاجرت آدم رو مجبور مي كنه تا يه بار ديگه همه استرس هاى اولين هاى زندگيش رو تجربه كنه ... اولين بار پشت فرمون نشستن، اولين روز سر كار رفتن، اولين خريد، و هر اولينى كه نشونه بزرگ شدنه .
و ديگه بحث شيرين قيمت دلار كه تو آخرين ماه اقامت ما در ايران، حسابى حال ما رو جا اورد!! اينطورى كه از لحظه رسيدن همسرك تا وقت رفتن ما دلار از ١٤٠٠ به ١٨٠٠ رسيد !!! خب، آخه چرا؟ اينجورى شد كه من هم تصميم گرفتم حداقل ممكن از ريال هاى لاغر و بى ارزش شده رو به دلار تبديل كنم و تا وقتى كه از همين جا به دلار برسيم صرفه جويى پيشه كنم!
ديگه ببينيم خدا چى مى خواد و چى پيش مياد ... الهى به اميد تو!
گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم .. گفت باشه ولی قول بده که دایم بخندیم ... جون جونم آخ جون جونم !![]()
می دونم که خیلی کار خُلانه ایه ! اما مثل تجربه همه خُلیت های زندگیم، الان تصمیم گرفتم برای دختر آینده ام نامه بنویسم!
برای دخترم!
عزیزم الان که برایت می نویسم در تاکسی و در ترافیک خیابان نیاوران گیر افتاده ام. این ترافیک عجیب و غریب از ماه مهر امسال شروع شده و یک دلیلش شاید محدود شدن اتوبان صدر برای ساختن پل طبقاتی باشه. فکر می کنم زمانی که تو این نامه ها رو می خونی، حتما در سفرهایت به ایران از این پل گذر کرده ای. (حتی دلم می خواهد فکر کنم شاید هر از گاهی هم در ایران زندگی می کنی و مسیر رفت و آمد روزانه ات از این پل می گذرد! کسی چه می داند! ) به هرحال، هرکدام از اینها که باشد وقت گذر از آنها از من یاد کن و وقت ارزشمندی که از جوانی مادرت هر روز برای رسیدن به سر کار در این ترافیک از دست می رفت! خب، به تجریش رسیدم عزیزم ... باید پیاده شوم.
.
.
دخترکم، این ترافیک هرچقدر هم که آزاردهنده و وقت کُش باشد، حداقل باعث شد تا من به فکر نوشتن این نامه ها برای تو بیفتم! برای تو که هنوز به وجود نیامده ای و جایی در آسمان ها منتظر صدای خدا هستی ...
شاید یه کم دیوانه به نظر برسم ! اما حتما تا الان مادرت را شناخته ای و حتی اگه یه کم از خُلیت های روزهای جوانیم در من باقی مانده باشد، می دانی که این کار برای من عجیب نیست! من، مهسا، مادر تو، تا چند وقت دیگه 30 ساله می شوم. بخشی از جوانی ام رو گذروندم و فکر می کنم به زودی فصل جدیدی از زندگی رو شروع می کنم. حیفم اومد حالا که قرار است جوانی من و تو، با هم اینقدر فاصله زمانی و جغرافیایی داشته باشد، برایت از آنچه در این فصل پیشین، حس کردم و تجربه کردم نگویم!
اگر تو هم به خودم رفته باشی، از دانستن آنچه بر مادرت و همه آدم های زندگیش گذشته، لذت خواهی برد و شاید در این بین، لحظه هایی را بیابی که زندگی را برایت پر مفهوم تر و قشنگ تر کند!
نوشتن برای من هم خوشایند و دوست داشتنی است ... مخصوصا حالا که برای تو می نویسم! حس بامزه ای دارد وقتی با دست های جوان و ناخن های قرمز از جایی دور با تو حرف می زنم. تو، مثل تعریف یک فرزند، بخش مشترکی از وجود من و وجود کسی که عاشقش شده ام ... پدرت، هستی و عجیب نیست که بخواهم این مخلوط ویژه از دو آدم جالب، وارث همه چیزهای خوب ما مثل احساس من و همه خوشبختیی باشد که سهم من از دنیا بود! (وقتی جمله هام یه کم ادبی و سنگین می شه، می ترسم که آیا تو، اصلا در این حد سواد فارسی برای فهمیدن حرف های من خواهی داشت؟
... شوخی می کنم عزیزم!)
الان سوار تاکسی سوم هستم و تا رسیدن به شرکت چیزی نمانده. می دونی 4 روز کاری دیگه بیشتر، تا پایان کارم نمونده و بعد از این، 17 روز دیگه در انتظار رسیدن پدرت به ایران- تهران خواهم بود. ما تازه ازدواج کرده ایم و مادربزرگ و خاله ات هنوز پدرت را ندیده اند! می تونی تصور کنی که چه هیجان بزرگی در انتظار ماست ... و البته که این موضوع شاید برای من و دوستانم خیلی خیلی مدرن جلوه کند، اما واقعیت اینه که من همیشه مادربزرگت رو در دونستن احساساتم با خودم شریک کردم و همیشه هردومون از این موضوع لذت زیادی بردیم و فکر می کنم باعث شده که تصمیم های خوبی هم بگیریم ... امیدوارم این جمله های آخر رو خوب خونده باشی بچه جان! روزی که عاشق می شی و تصمیم به ازدواج می گیری، یاد من باش و لذتی که می تونم از دوره کردن جوانی و احساسات بی نظیرش با تو ببرم ...
باید برم دیگه ... ببخش اگر کلام پراکنده بود. صدای رادیو در تاکسی نمی گذاشت خوب تمرکز کنم. برای خوب نوشتن نیاز به خوب خواندن هست. من عاشق کتاب خوندنم. مخصوصا از نویسنده های جدیدی که بی ادعا از زندگی و جزییاتش می نویسن. یکی از غصه هام برای رفتن از ایران، همین محروم شدن از شهر کتاب (مغازه های هیجان انگیزی که کتاب و چیزهای دیگه می فروشن) و کتاب های جدیدی ست که به بازار میان. دیروز یکی از خاله هات بهم گفت که نگران این موضوع نباشم! گفت که هر کتابی که بخره و بخونه رو برای من پست می کنه تا من هم بخونم! اگه اینجوری بشه دیگه غصه ای نیست!
می بوسمت کوچولوی من ... حرف برای زدن و تعریف کردن زیاد دارم!
و تکه تکه مرا با خود می برند
حالا
من
سراسر دنیا پراکنده ام »
*کتاب "مهمانی خداحافظی" - شیدا اعتماد
بعدا نوشت - عنوان این پست، همون طور که می بینین، از اسم کتابی انتخاب شده که به تازگی خوندم. کتاب رو دوستم بهم داد. داستان کوتاهی بود که بیشترش رو در مترو و در راه رفتن به بازار خوندم. همه اتفاق ها و حس های مشترک کتاب باعث شد تا تموم نشده زمین نگذارمش.
داستان، قصه دختر وبلاگنویسی هست که صمیمی ترین دوست هاش به خارج از ایران مهاجرت کردن و حالا در آستانه سی سالگی، جای خالیشون رو به شدت احساس می کنه.
مثل من که تا ۵ ماه دیگه سی ساله می شم. مثل من که هم عادت دارم و هم احتیاج به حضور همیشگی دوست هام در زندگی ام ... مثل من که مدت هاست بخش هایی از وجودم رو دادم دست دوستانم. و قصد پس گرفتنش رو هم ندارم. چون زندگی رو این طور و با اون ها بیشتر دوست دارم.
طعم لحظه هام با اونها چشیدنی تره و می خوامشون تا در همه لحظه های مهم زندگی کنار هم باشیم. حالا دارم می رم و نمی دونم چطور جای خالی واقعیشون رو پر کنم. راستش، اصلا نمی خوام پر کنم! می خوام همیشه خالی باشه تا جلوی چشمم باشن و روزی برسه که باز همه با هم در کنار هم باشیم ...
من فعلا ایران هستم ... اگه همه چیز طبق برنامه پیش بره حدود یک ماه و سه هفته دیگه فرصت دارم که از کوچه خیابون های این شهر و کوه های سپیدش و همه آدم هایی که دوستشون دارم، لذت ببرم
عزیزم سلام
الان که دارم برات می نویسم در جلسه تیممون (باید بگم تیم سابقم) در میتینگ روم طبقه پایین شرکت ( بخش دیگه ای از شرکت) هستم. بچه ها یعنی پورو و دو دختر جدیدی که به ما اضافه شدن، در حال پرزنت کردن برنامه های Q1 هستن. زمانی که من دیگه اینجا نخواهم بود.
کلمه هایی که الان در حال رد و بدل شدنه یه چیزایی شبیه اینه:
Market penetration Strategy, to recruit new people to our brand… Market & Product development
و خب می تونی حدس بزنی که برنامه های ما همه در مورد دسر و خوردنی های خوشمزه س ! و همه اینها کلی من رو به هیجان میاره ...
البته نه بیشتر از آینده ای که با تو تصور می کنم و نه خوشمزه تر از بستنی هایی که با هم خواهیم خورد !
امروز دوباره بارون اومد. دقیق تر بخوام بگم امروز با صدای بارون بیدار شدم. ساعت شش صبح بود و صدای قدم های تند بارون روی زمین و برگ های نارنجی درخت ها من رو از تخت خواب بیرون کشید. هوای پاییز، در این وقت سال من رو سخت هوایی می کنه. یه حس عجیب که از روزهای نوجوونی دبیرستان و حتی شاید قبل تر با من هست. حسی که مدام و با هر نفس، مژده اتفاق هیجان انگیزی رو می ده. اتفاقی مثل عاشق شدن، مثل کشف جاهای جدید، خیابان های براق خیس از باران، پرسه های دوستانه، نون بربری داغ خوردن با پنیر خامه ای در کوچه پس کوچه های خیس فشم با دوست، موزیک های بارانی،خزیدن توی کافه ای دوست داشتنی پر از بوهای گرم و رنگی ...
حتی حالا که نزدیک سی سالگیم، همه این حس ها، یک جا، و با اولین قطره بارون پاییزی میاد سراغم و وجودم رو پر می کنند. حالا که مدت هاست مدرسه نمی رم و در روزهای پاییز، گرفتار نیمکت و بوی مقنعه و مانتو نیستم، حالا که مدت هاست به همه آرزوهای پاییزیم رسیده ام ...
عزیزم، منتظرت هستم ... تو پایان خوش منی برای همه این خیابون ها و کافه ها. می خوامت تا با هم تک تک خیابون هایی رو که رویاهای من رو پروروندن گز کنیم. ترجیحا زیر بارون یا برف تهران. وقتی همه کوه های عزیزم سپید پوشن. می دونی، تهران دلتنگ ما خواهد شد.
پی نوشت ۱ - این نوشته مربوط به چند روز قبل بود. وقتی هنوز تهران بارانی بود. نه تهرانی که در ۱۷ آبان ماه زیر برف عجیب این وقت سال مدفون شد و کلی درخت شکسته در شمرون و ارتفاعات شهر شد نتیجه برف سنگین روی برگ های هنوز نریخته ...
تا چند ساعت دیگه در فرودگاه خواهم بود. به زودی از تجربه حس مهاجرتم در این یک ماه می نویسم ... حس دولبه ای که دو حالت کاملا متناقض داره ... خوشی و نعمت و دنیایی رنگی در برابر دلتنگی و کم آوردن بعضی چیزها ...
مثل الان من که هم ناراحتم و هم خوشحال.
به امید دیدار زود. در تهران.
| Design By : Pars Skin |

